ولادت زهرای اطهر مبارک
اي بهشت قرب احمد (ص) فاطمه(س)
ليله قدر محمد (ص) فاطمه(س)
اي سه شب بي قوت واز قوت تو سير
هم يتيم و هم فقير و هم اسير
وحي بي ايثار تو كامل نشد
هل اتي بي نان تو نازل نشد
مدح تو كي با سخن كامل شود
وحي بايد بر قلم نازل شود
اي كه در تصوير انسان زيستي
كيستي تو كيستي تو كيستي
از شب ميلاد تاآخر نفس
مصطفي (ص)يك دست را بوسيد و بس
آن هم اي دست خدا دست تو بود
اي برآن لبها و دست تو درود
عقل كل از كل هستي شد جدا
تا چهل شب كرد خلوت با خدا
اين چهل شب در سرش شور تو بود
بهر استقبال از نور تو بود
اي كه از سر تا به پا پيغمبري
بلكه هم پيغمبري هم حيدري
تو رسول الله (ص) شويت بوالحسن (ع)
هر سه يك جانيد با هم در سه تن
بس تويي اي عرش حق را قائمه
هم محمد (ص) هم علي (ع) هم فاطمه (س)
بايد اينجا لب فرو بست از بيان
روز محشر قدر تو گردد عيان
صحنه محشر همه پابست توست
اختيار نار و جنت دست توست
مهر تو روز قيامت هست ماست
ريشه هاي چادرت در دست ماست
روز محشر كار ما با فاطمه (س) است
نقش پيشاني ما يا فاطمه (س) است
از كرامت بر جبين ما همه
ثبت كن هذا محب الفاطمه (س)
عروج حضرت زهرا از زبان همسرش علی (ع )
اين پاي را بگو از ارتعاش بايستد، اين دست را بگو كه دست بدارد از اين لرزش مدام، اين قلب را بگو كه نلرزد، اين بغض را بگو كه نشكند و اشك از ناودان چشم نريزد.
اين دل بيتاب را بگو كه فاطمه هست، نمرده است.
اي جلوهي خدا ! اي يادگار رسول ! زيستن، بيتو چه سخت است. ماندن، بيتو چه دشوار.
اين مرگ، مرگ تو نيست. مرگ عالم است. حيات بيتو، حيات نيست. اين مرگ، نقطهي ختمي است بر كتاب جهان.
زمين با چه دلي تو را در خويش ميگيرد و متلاشي نميشود؟ آسمان با چه چشمي به رفتن تو مينگرد كه از هم نميپاشد و فرو نميريزد؟
خدا اگر نبود من چه ميكردم با اين مصيبت عظمي؟
اِنّا لِِلّه وَ اِنّا اِليْه راجِعون.
فاطمه جان ! عزيز خدا ! دُردانهي رسول ! چه بزرگ است فتنههاي جهان و چه عظيم است ابتلاهاي خداي منّان.
پس از ارتحال پيامبر، خدا ميداند كه دل من، تنها گرم تو بود.
در آن وانفساي بعد از وفات نبي كه همه مرتد شدند، جز چند تن، چشمهي زلال اسلام محض از خانهي تو ميجوشيد.
در آن طوفانها كه كشتي اسلام را دستخوش امواج جاهليت ميكرد، تنها لنگر متين و استوار، لنگر رضاي تو بود.
آن چه تو، همسر جوان مرا شكست، شكست نور بود. پس از وفات پيامبر و آن چه تو، مادر مهربان كودكان مرا به بستر ارتحال كشانيد، خون دل بود.
اهل زمين و آسمان گواهند كه تو پس از پيامبر، هيچ نخوردي؛ جز خون دل.
اين من كه سر تو را بر دامن گرفتهام، پس از تو جز بر بالش غم، سر نخواهم گذاشت و جز نخلهاي كوفه همراز نخواهم يافت.
اين حسن كه سر بر سينهي تو نهاده است و گريهي جگرسوزش امان مرا بريده است. روزي خون دل عمر خويش را به واسطهي خيانت بر طشت غربت خواهد ريخت. اين حسين كه ضجههايش دل ملايكه الله را ميلرزاند و بعيد نيست كه هم الآن قالب تهي كند و جان نازك خويش را به جان تو پيوند زند روزي به جاي لبيك، چكاچك شمشير خواهد شنيد و به جاي متابعت، خنجر و نيزه و تير خواهد ديد.
اين زينب كه هماكنون بر پاي تو افتاده است و هر لحظه چون شمع، كوچك و بزرگ ميشود، مگر نميداند كه بايد پروانه به پاي چند شمع بسوزد و دم بر نياورد؟
تو را به خداي فاطمه سوگند كه برخيز و به امكلثوم بگو كه اگر جان مرا ميخواهد، لحظهاي از گريستن دست بردارد كه من نميدانم غم تو جانسوزتر است يا گريهي كلثوم؟ و نميدانم دختركي كه در يك مصيبت فاطمي اين چنين بيتاب است، با آن مصيبتهاي عاشورايي چه ميكند؟
اين نوگلان كه اكنون اين چنين جامه ميدرند، جز چند روز از فصل خزان عمر تو را در نيافتهاند.
چه شبي است امشب خدايا! اين بندهي تو هيچگاه اين قدر بيتاب نبوده است. اين دل و دست و پا هيچگاه اين قدر نلرزيده است. اين اشك اين قدر مدام نباريده است. چه كند علي با اين همه تنهايي !
اي خدا در سوگ پيامآور تو كه سختترين مصيبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود. ميگفتم: گلي از آن گلستان در اين گلخانه يادگار هست. اما اكنون چه بگويم ؟! اين همه تنهايي را كجا ببرم ؟ اين همه اندوه را با كه قسمت كنم ؟
اي خدا چه قدر خوب بود اين زن! چه قدر محجوب بود! چه قدر مهربان بود! چه قدر صبور بود!
گاهي احساس ميكردم كه فاطمه اصلاً دل ندارد. وقتي ميديدم به هيچ چيز دل نميبندد، با هيچ تعلّقي زمينگير نميشود، هيچ جاذبهاي او را مشغول نميكند، هيچ زيور و زينت و خوراك و پوشاكي دلخوشياش نميشود، هر داشتن و نداشتن تفاوتي در او ايجاد نميكند، يقين ميكردم كه او جسم ندارد، متعلق به اينجا نيست؛ روح محض است، جان خالص است.
گاهي احساس ميكردم كه فاطمه دلي دارد كه هيچ مردي ندارد. استوار چون كوه، باصلابت چون صخره، تزلزلناپذير چون ستونهاي محكم و نامرئي آسمان.
يكه و تنها در مقابل يك حكومت ايستاد و دلش از جا تكان نخورد. من مأمور به سكوت بودم و حرفهاي دل مرا هم، او ميزد.
چهطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو كنم؟! اگر تغسيل فاطمه به اشك چشم مجاز بود، آب را بر بدن او حرام مي كردم. اگر دفن واجب نبود، خاك را هم بر او حرام مي كردم.
حيف است اين جسم آسماني در خاك، حيف است اين پيكر ثريايي در ثري، حيف است اين وجود عرشي در فرش.
اما چه كنم كه اين سنت دست و پا گير زمين است. از تبعات زندگي خاكي است.
پس آب بريز اسماء! كاش آبي بود كه آتش اين دل سوخته را خاموش ميكرد، اي اشك بيا! بيا كه اينجاست جاي گريستن.
فرشتگان كه به قدر من فاطمه را نميشناسند؛ به اندازهي من با فاطمه دوست نبودند؛ مثل من دل در گروي عشق فاطمه نداشتند، ضجه ميزنند، مويه ميكنند، تو سزاوارتري براي گريستن اي علي! كه فاطمه فاطمهي تو بوده است ...
اي واي اين تورم بازو از چيست؟ ... اين همان حكايت جگرسوز تازيانه و بازوست. خلايق بايد سجده كنند به اين همه حلم، به اين همه صبوري. فاطمه! گفتي بدنت را از روي لباس بشويم؟ براي بعد از رفتنت هم باز ملاحظهي اين دل خسته را كردي؟ نازنين ! چشم اگر كبودي را نبيند، دست كه التهاب و تورم را لمس ميكند.
عزيز دل! كسي كه دل دارد، بيياري و چشم و دست هم درد ميفهمد.
اي كسي كه پنهانكاري را فقط در دردها و مصيبتهايت بلد بودي، شوي تو كسي نيست كه اين رازهاي سر به مهر تو را نداند و برايشان در نخلستانهاي تاريك شب، نگريسته باشد.
اينجا جاي تازيانه نامردان است در آن زمان كه ريسمان در گردن مرد تو آويخته بودند.
اي خدا! اين غسل نيست، شستشو نيست، مرور مصيبت است.
دوره كردن درد است. تداعي محنت است.
اي واي از حكايت محسن! حكايت فاطمه و آن در و ديوار!
حكايت آن ميخهاي آهنين با بدن نحيف و خسته و بيمار! حكايت آن آتش با آن تن تبدار! حكايت آن دست پليد با اينگونه رخسار! حكايت آن همه مصيبت با اين دل بيقرار!
آرامتر اسماء! دست به سادگي از اين همه جراحت عبور نميكند؛ دل چهطور اين همه مصيبت را مرور كند؟!
چه صبري داشتي تو اي فاطمه! و چه صبري داري تو اي خداي فاطمه! اين كه جسم است اين همه جراحت دارد، اگر قرار به تغسيل دل بود، چه ميشد! اين دلِ شرحهشرحه، اين دل زخمديده، اين دل جراحتكشيده!
اسماء بيار آن كافور بهشتي را كه ديگر دل، تاب تحمل ندارد. ثلث اين كافور بهشتيِ جبرييل آورده، حنوط پيامبر شد – سلام بر او – و ثلث ديگر، حنوط تو مظلومهي مهربانِ من! و ثلث ديگر از آن من، كي ميشود اين ثلث آخر به كار بيايد و منِ تنها مانده را به شما دو عزيز رفته ملحق كند؟
آن كفن هفتتكه را بده اسماء! كاش ميشد آدمي به جاي يار عزيزتر از جان خويش، فراق را براي هميشه كفن كند.
خدايا ! اين كنيز توست، اين فاطمه است؛ دختر پيامبر و برگزيدهي تو. دختر بهترين خلق تو، دختر زيباترين آفرينش تو.
خدايا! آن چه رهايياش را سبب ميشود، بر زبانش جاري كن، برهان او را محكم گردان. درجات او را متعالي فرما و او را به پدرش برسان.
بچهها بياييد. حسن جان! حسين جان! زينبم! عزيزم امكلثوم بياييد با مادر وداع كنيد. سخت است ميدانم؛ خدا در اين مصيبت بزرگ به اجر و صبرش ياريتان كند.
آرامتر عزيزانم! از گريه، گريزي نيست. اما صيحه نزنيد، شيون نكنيد؛ مثل من آرام اشك بريزيد.
نميدانم چطور تسلّايتان دهم. اين مادر، آخر مادري نبود كه همتا داشته باشد؛ كسي كه بتواند جاي او را پر كند كه جهان بتواند چون او دوباره بزايد.
اما تقدير اين بوده است؛ راضي شويد به مشيّت خداوند و زبان به شكوه نگشاييد.
رويش را؟ سيماي مادر را؟ باشد، باز ميكنم. هر چند كه دل من ديگر تاب ديدن آن چهرهي نيلي را ندارد. واي، مهتاب چه ميكند با اين رنگ روي مهتابي!
اين قدر صدا نزنيد مادر را! او كه اكنون توان پاسخ گفتن ندارد، فقط نگاهش كنيد و آرام اشك بريزيد.
اما نه، انگار اين دستهاي اوست كه از كفن بيرون ميآيد و شما را در آغوش ميگيرد.
اين باز همان دل مهربان اوست كه نميتواند پس از وفات نيز نداي شما را بيجواب بگذارد؛ تا كجاست مقام قرب تو فاطمه جان!
شما را به خدا بس كنيد بچهها! برخيزيد!
اين جبرييل است كه پيام آورده، برخيزيد!
جبرييل ميگويد: روح اين بچهها مفارقت ميكند از جسم، بردارشان.
جبرييل ميگويد: عرش به لرزه درآمده، بردارشان. شيون ملايك، آسمان را برداشته، بردارشان، تاب و تحمل خدا هم ... علي جان! بردارشان.
برخيزيد بچهها! چه شبي است امشب خدايا! لا حول و لا قوه الا بالله. برخيزيد بر مادرتان نماز بخوانيم، نماز آراممان ميكند، نماز تسلّايمان ميبخشد.
حسن جان! بگو بيايند، به آن چند نفر بگو آرام و مخفيانه و بيصدا بيايند.
همه كار همين امشب بايد تمام شود، وصيت مادرتان زهراست.
صبور باش حسين جان! دلت را به خدا بسپار. در اين مصيبت عظمي از او كمك بگير.
اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون...
وَ اِنّا اِلي رَبّنا لَمُنْقَلِبُون ...
عليكم السلام، خدا پاداشتان دهد، اينجا بايستيد. پشت سر من، صبور باشيد. آرام گريه كنيد. وصيت دختر پيامبر را از ياد نبريد. به صداي گريهتان ديگران را هشيار نكنيد. همين شما فقط بايد در نماز شركت كنيد. دلهايتان را به ياد خدا آرامش ببخشيد. لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ اِلّا بِا لله اَلْعَلي الْعَظيم
خدايا من از دختر پيامبر تو راضيام. اكنون كه او گرفتار وحشت است، تو همدم او باش.
خدايا! مردم از او بريده بودند؛ تو با او پيوند كن. خدايا بر او ظلم كردند. تو برايش حكم كن كه بهترين حاكمان تويي.
الصلوه ... الصلوه
الله اكبر
خدايا اين دختر پيامبرت فاطمه است كه او را از ظلمتها به سوي انوار بردي.
شما سه نفر بياييد، تابوت را از زمين برداريم. از اينجا به آن سمت كه صداي اِلّي ... اِلّي ... ميآيد. اين صداي خداست. خدا، فاطمه را به سوي خويش ميخواند. همينجا، همينجا تابوت را زمين بگذاريد. همه كار فاطمه را خدا كرده است. اين قبر آماده، از آنِ زهراست. برويد كنارتر تا من به داخل قبر بروم. آرامتر، آهسته گريه كنيد.
اي دست و پاي من هم نبايد اين قدر بلرزد.
چه سنگين است اين غم و چه سبك شده است اين بدني كه اين همه درد ديده است.
آي! اين زمين! اين امانت دختر رسول خداست كه به تو ميسپارم.
والله كه اين دستهاي رسول خداست. صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ يا رُسوُلَ الله.
خوش به حال تو فاطمه جان! بسم الله الرحمن الرحيم.
بسمِ الله وَ بِالله وَ عَلي مِلَّهِ رَسوُل الله، مُحَمَّدِبْنِ عَبْدِالله.
صديقه جان! تو را به كسي تسليم ميكنم كه از من به تو شايستهتر است.
فاطمه جان! راضيام به آنچه خدا براي تو خواسته است.
شما را از خاك آفريديم؛ به خاك برميگردانيم و بار ديگر از خاك بيرون ميآوريم.
فاطمه جان! همه تن، چشم به انتظار آن لحظهي ديدارم.
اي خشتها! ميان من و فاطمهام جدايي مياندازيد؟ دلهاي ما چنان به هم گره خورده است كه خشت و خاك و زمين و آسمان نميتوانند جدايمان كنند.
اما بر تو مبارك باد فاطمه جان! ديدار پدرت پس از اين دوران سخت فراق.
سلام من و دخترت به تو اي رسول خدا!
سلام دخترت به تو! سلام محبوبت! سلام نور چشمت و سلام زائرت. سلام آن كه در بقعه تو در خاك آرميده است و خداوند پيوستن شتابناك او را به تو رقم زده است.
اي رسول خدا كاسهي صبرم در فراق محبوبهات لبريز شد و طاقتم در جدايي از برترين زن عالم به اتمام رسيد.
جز گريه چه ميتوانم بكنم اي پيامبر خدا؟! گريه بر مصيبت، سنت توست، من در مصيبت تو هم جز گريه چه توانستم بكنم؟
تو سر به سينهي من جاي دادي، من با دست خودم چشمهاي تو را بستم. تو را غسل دادم و كفن و دفن كردم. سر تو را من بر لحد نهادم. در برابر تقدير، جز تسليم و رضا چاره چيست؟
اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون
اي پيامبر خدا! اكنون امانت به صاحبش رسيد و زهرا از شرّ غم و ستم خلاصي يافت و براي من از اين پس چه زشت است چهرهي زمين و آسمان بدون حضور زهرا.
اما اندوهم اي رسول خدا جاودانه است و چشمانم بيخواب و شبهايم بيتاب.
غم پيوسته، همخانهي دل من است تا خدا خانهاي را كه تو در آني، نصيبم كن.
فاطمه جان! عزيز دلم! چه سود كه در كنار قبر تو نازنين بايستم؛ به تو سلام كنم و با تو سخن بگويم وقتي پاسخي از تو نميشنوم.
چه شده است تو را فاطمه جان كه پاسخ نميدهي؟ آيا سنت دوستي فراموش كردهاي ؟
فاطمه جان! كاش علي را غريب و خسته و تنها، رها نميكردي.
منبع:كتاب كشتي پهلو گرفته
سرتسبیح حضرت زهرا
در احاديث از ائمه (ع) است كه: «اضافه به ذكر مأثور در تسبيح حضرت فاطمه زهرا (س) كه سي و چهار بار «الله اكبر» و سي و سه بار «الحمدلله» و سي و سه بار «سبحان الله» است، اين تسبيح را به «لاالهالاالله» ختم كنيد.
شايد سرّ اين همه فضيلت آن باشد كه سائلي از امام جعفر صادق (ع) سؤال كرد: « سرّ اين كه خانه كعبه چهار ركن دارد و مكعب مربع است چيست؟
امام فرمود:«چون بيتالمعمور چهار ركن دارد».
سائل پرسيد:«چرا بيتالمعمور چهار ركن دارد؟» امام فرمود:«چون عرش چهار ركن دارد». سائل پرسيد:«چرا عرش چهار ركن دارد؟ امام فرمود:«چون هر عرش استوار است بر ركني». اولي «الله اكبر» ، دومي «سبحان الله»، سومي «الحمدلله» چهارمي «لاالهالاالله» و اين حديث ميرساند كه هرچه در عالم تشريع است سرّي در عالم تكوين دارد و اگر پيامبر اين تسبيح را به حضرت فاطمه (س) ياد ميدهد و اسم او را روي اين تسبيح ميگذارد و يا امام صادق(ع) ميفرمايد: «گفتن اين تسبيح براي ما بهتر از هزار ركعت نماز است».
شايد براي اين مطلب است كه اين تسبيح قدرت دارد انسان را تا به عرش بالا برد و شايد به همين دليل رو به قبله بودن در حال تسبيح و يا با وضو بودن در حال تسبيح براي آن شرط كرده و اين كه اين تسبيح مثل نماز، قدرت به معراج بردن انسانها را دارد و اگر انساني از روي خلوص نيّت اقرار به اين سه ذكر مهم كند و آن را به «لاالهالاالله» ختم كند، آيا غير خداوند نزد او بزرگ باشد و يا او ديگري را حمد كند و بدون وصل به خدا و يا شخص ديگري را اِله خود قرار دهد، با وجود اين كه در «لاالهالاالله» يكي نفي اِله و يكي اثبات «الله» است. آري اين چنين شخصي در گذر زمان امكان اين كه منحرف شود كم است، زيرا به چيزي تمسّك كرده است كه محكمتر از آن وجود ندارد؛ زيرا او به عرش خدا تمسّك كرده و از خداوند مسئلت داريم كه به ما بندگان گنهكار توفيق دسترسي به عرش خودش و تمسّك به آن حبلالمتين را عنايت كند.
رخ در حجاب
بــرخــــــيز مـــــــــادرا كه حسينت ز ره رســـــــيد
مــــــــادر چــــه شـــــد كه آه مــــــدامت دگر بـريد
اشكت به چشم خشك و صدايت به سـينه حبس
رخ در حـــــجاب از مـــــــن و خــــامــوش آرمــــــيد
هــــــر روز مــــــادرم ز وفــــــا كــــــودكـــــان خـود
با شــــــوق بـــــيحــــساب به آغـوش ميكشيد
اشــــــــكم به مــــهر پاك كــــن از ديــــده مــــادرا
روحــــــــم ز غصه از قفـــــــس تنگ جــــان پـــريد
آخـــــــر چـــــگونه مــــاتم بيمـــــــادري كـــــشم
داند كـــــــــسي كـــــه پرورش مــــــــــادرانه ديــد
منبع:كتاب غم و مهر صفحه 17
شهادت بانوی دو عالم حضرت زهرا بر تمامی مسلمانان جهان تسلیت باد
| اندر شب تار | |
|
دلــم از رفـــــتنت بـــــــگرفته مادر |
10 راهکارمهم برای کاهش اضطراب در شب امتحان
1) معلمان به دانشآموزان بياموزند که شبهاي امتحان زمان يادگيري دروس نيست و در اين شبها فقط بايد به مرور درسها پرداخت بايد معلمان و مشاوران مدارس روشهاي صحيح مطالعه و برنامهريزي درسي را به دانشآموزان بياموزند. مثلا مدتي که مانده به روز امتحان کتاب درسي را به چند قسمت تقسيم کنند وهر روز قسمتي ازآن را بياموزند و آموختههاي خود را در جايي يادداشت کنند تا در فرصتهاي مختلف بتوانند آنها را مرورکنند.
2) معلمان بايد محيط مساعد وآرامي براي دانشآموزان در جلسه امتحان فراهم کنند و در ابتداي جلسه امتحان راهنمايي و توضيح کافي پيرامون آن آزمون بدهند.
3) والدين بايد انتظارات و توقعات خود را با علايق و استعدادهاي کودکان هماهنگ سازند و همچنين بايد نقاط قوت و استعدادهاي فرزندان خود را بشناسند و آنها را تاييد و تقويت کنند.
4) والدين بايد از مقايسه فرزندان خود با يکديگر و با ديگرآن پرهيز کنند.
5) هنگام امتحانات دانشآموزان نياز به حمايت عاطفي و اطمينان بخشي بيشتري دارند.
6) والدين بايد از توقعات بيجا و فشار بيش از حد براي مطالعه دانشآموز خودداري کنند در صورتي که دانشآموز از موفقيت در يکي از امتحانات رضايت خاطر نداشت والدين او را حمايت و از سرزنش او خودداري کنند.
7) همچنين والدين بايد به استراحت و خواب دانشآموزان توجه کافي داشته باشند و حتي المقدور براي صبح امتحان صبحانه مناسبي آماده کنند و به هيچ وجه آنها را گرسنه به جلسه امتحان نفرستند.
8) محيط خانواده بايد دور از تنشهاي عاطفي و مشاجره باشد و محيط فيزيکي آرام و بي سر و صدايي براي مطالعه دانشآموزان فراهم شود.
9)اگر دانشآموز بياموزد که در همه موقعيتهاي حساس زندگي به خداوند تکيه کند آرامش بيشتري خواهد داشت آموختن دعا يا سورهاي کوتاه از قرآن به کاهش اضطراب دانشآموز کمک ميکند.
10) در مورد اضطرابهاي شديد و ناتوان کننده بايد به افراد متخصص و مشاوران با تجربه رجوع کرد.
چند توصیه مهم برای مطالع بهتر
- وضو گرفتن
- خواندن دعای مطالعه
- هیچوقت با شکم و معده پر و یا خالی مطالعه نکنیم.
- فاصله چشمان تا کتاب حداقل 40 سانتیمتر باشد.
- پشتمان نباید خم شود برای این کار بهتر است بر روی میز و صندلی مطالعه کنیم.
- در حال درازکش نباید مطالعه کنیم.
- خود را مقیّد نکنیم که حتما این مقدار کتاب را بخوانیم.
- عمیق و با فکر مطالعه کنیم.
- از انجام کارهای دیگر در موقع مطالعه خودداری کنیم.
دعای مطالعه
زندگینامه آیت الله مطهری ( بزرگداشت مقام معلم )
![]() |
در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از
![]() |
کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود.
پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي
![]() |
کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.
در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت.
اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.
![]() |
سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.



